تبلیغات
توتم - شعله گناه
شعله گناه

کودکی با دندان‌های شیری و چهره‌ای لبریز از اشک، با هق‌هق‌ی نفسگیر و هولناک که حسابی تکانش می‌داد... توبه می‌کرد.

آری توبه می‌کرد!

طلب ببخش از معصیتی که معصومیتش «حدی» برای آن متصور نبود.

از گناهی بزرگ، از لذتی شیطانی، از شعله‌ای زیبا.

آه... از شعله‌ای خاموش!

کودکی با دندان‌های شیری و چهره‌ای لبریز از اشک... همه کائنات را با گریه تعظیم می‌کرد...

آخر او بال یک فرشته را سوزانده بود!

شعله بی‌سبب ساخته بود، مادرش گفته بود، اگر باز کبریت بی‌دلیل افروزی، بال یک فرشته را سوزاندی، حال خود دانی!

آخر آن روز مادر نبود. عطش خیره شدن در شعله کبریت، مستی از خاموشی و بوی گَسِ گوگرد... هوش از سرش برده بود...

آه!

...افسوس؛ بال فرشته دیگر سوخته بود!

کودکی با دندان‌های شیری و چهره‌ای لبریز از اشک، فرشته سوخته بال را قول می‌داد: "زود خوب می‌شوی بخدا، گریه نکن دیگه، ببخشید، بخدا قول می‌دهم، قول می‌دهم دیگر کار «بد» نکنم... قول!"

او سر قولش ماند. بال هیچ فرشته‌ای را دیگر نسوزاند.

همه فهم او از «بد» همین جا، همین قدر (شاید) کوتاه ماند.

حال؛ در این دنیای بزرگ و گناهان بلندش، زیر دست و پای کوتاهترین‌ها! می‌افتد و هیچ‌کس صدای خرد شدنش را نمی‌شنود انگار!

حال؛ تنها آن فرشته سوخته با بالهای شیشه‌ای زیبا و چشم‌هایی پر از مرواریدش، می‌نشیند به بستر تنهایی او... می‌گوید: "زود خوب می‌شوی بخدا، گریه نکن دیگه..."

شعله گناه

پ.ن: اگر کسی هنوز حوصله مرور اینجا را دارد! عذر تقصیر از غیبت طولانی و حضور ناگهانی و بیجا!





نویسنده :حامد --
یکشنبه 1 آبان 1390-04:16 ب.ظ











آرشیو


طبقه بندی


نویسندگان


ابر برچسبها


جستجو